بعد از این حتی خیالم را در آغوشت نگیری
من ز تنهایی گریزیم تو به تنهایی اسیری
بردی از یادم چنان بادی که از صحرا گذشته
مانده ام بی سرنوشت تنهای تنها با گذشته
بی وفایی کردی و دیگر وفاداری نبینی
بی وفا یاری نکردی پس تو هم یاری نبینی
بعد از این حتی خیالم را در آغوشت نگیری
من ز تنهایی گریزیم تو به تنهایی اسیری
دیگر حتی در خیالت من نمی آیم کنارت
نیست دیگر چشم خیسی تا ابد چشم انتظارت
تو برو اما اگر ضخمی ز هم پیمانه خوردی
یاد تو باشد که من را دست موج غم سپردی
بعد از این حتی خیالم را در آغوشت نگیری
من ز تنهایی گریزیم تو به تنهایی اسیری